تبليغاتX
خاطرات یک تدوینگر جوان
یادداشت های روزانه
بالاخره این فیلتر من را مجبور به اسباب کشی کرد. خاطرات یک تدوین گر جوان مثل همین یکی است.

دوستانی که سر می زنند و لطف کرده اند لینک وبلاگم را در وبلاگشان گداشته اند خواهش می کنم به انتهای کلمه ی ادیتور  در آدرس فقط یک ۱ ناقابل اضافه کنند همه چیز حل می شود. ببینم این مخابرات تا چند می کشاندمان

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط محمد یوسفی  | 

دوم خرداد تنها یک تاریخ نیست ، نقطه ی عطف است . زمانی برای نفس کشیدن. فلاش بک که می زنم روز ها یی پر از جنب جوش را به یاد می آورم. اولش خیلی خوب شروع شد. یک شروعی آرمانی. دونده ها می گویند اگر استارتت  خوب باشد نصف راه پیروزی را رفته ای، اما فقط نیمی از راه را. انتخاب خاتمی انتخاب فرد نبود. مردم دست جریانی را از بخش ها یی از حکومت جدا کردند تا جریانی دیگر بر مسند حداقل نیمی از قدرت بنشیند. (از واژه  ی جریان استفاده می کنم زیرا ما هنوز در مملکتمان  حزب نداریم، گروه و باند و جریان داریم.) اما این نیمی از قدرت به جای اینکه این زمین باران خورده را شخم بزنند و کشت و کار کنند، بازی گوشی کردند. کم کم خاتمی ماند و انبوهی از مردم که مراد و مرید شان خاتمی بود و ترجیع بند کلامشان سید خندان. بازگشتی م به نقطه ی صفر. نقطه ی استارت.

 ایرانیان را اگر جان به جانشان کنی دنبال یک نفر می گردند تا پیش مرگشان شود. سیستم پذیر نیستیم اما تا دلتا ن بخواهد رهرو هستیم. نمونه اش همین فراخوان برای مقابله با فیلم 300. عده ی زیادی با این که فیلم را ندیده بودیم فقط به واسطه ی اینکه شنیدم توهینی شده است و اجداد پار سیمان را جلوی چشممان آورده اند کلیک کردیم. تنها تبلیغ جمع کردیم برای برادران وارنر با فیلم مضحک شان که ارزش نقد هم ندارد چه برسد به اعتراض.

خاتمی و دوم خرداد را نیز به همین شیوه به قهقرا فرستادیم. تا دیروز می گفتیم ما خودمان می خواهیم تصمیم بگیریم و قیم نمی خواهیم امروز که شد قیمومیت مان دو دستی تقدیم خاتمی کردیم. این طوری بهتر است. لااقل مسئولیت ش گردن ما نمی افتد و وقت پرسش «کی کی بود» بلند پاسخ می دهیم «ما نبودیم.» درک جامعه مدنی و بر پایه ی قانون زیستن برایمان سخت بود پس مرگ را تنها برای همسایه خواستیم.

سخن بازرگان را زمزمه می کنم که : ما برای آمدن باران دعا کردیم غافل از اینکه سیل آمد. انقلاب با همه خوبی ها یش مثل سیل می ماند. همه چیز را ویران می کند و از بیخ و بن بر می کند. مجالی نمی ماند برای ساختن بر فراز ساخته های قبلی. دوم خرداد انقلاب نبود (خوشبختانه) براندازی و کودتا هم  نبود یک فرصت بود برای ر فرم ، برای اصلاحات. برای دور ریختن تمام آن چیزهای اضافه ایی که در 20 سال قبل یدک می کشیدیم با خودمان و آشتی کردن با تمام آن چیزهایی که بنا به جو انقلابی دور انداخته بودیم شان. افسوس. افسوس. باز هم تراژدی به وقوع پیوسته بود انقلاب قبل از آگاهی، جنب  و جوش قبل از برنامه ریزی و حرکت قبل از تامل در راه و مقصد.

با همه این اوصاف برای ما و خاتمی و دوم خرداد همین بس که به قول آن سید خندان رقیبانمان برای به دست آوردن دل مردم ناگزیر به پوشیدن لباس دوم خردادی شده اند. هر چند این لباس در تنشان زار بزند.

پی نوشت:  این پست خیلی سیاسی شد. شما ببخشید. دوم خرداد فقط یک روزاز روزهای سال را به خود اختصاص داده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط محمد یوسفی  | 

مسعود در آستانه ی روز تولدش مرا به بازی فراخوانده است...

این بازی «ترین ها» هم آدم را به فکر فرو می برد. کند و کاو خاطرات. مثل شخم زدن زمین های بایراست، وقتی خیش در زمین فرو می رود و انبوهی از خاک های سفت و سخت شده را جا به جا می کند، اگر درد هم به همراه داشته باشد انتهایش نفس کشیدن و راحت شدن است. مثل دردی که تک تک سلولهای بدنت را تا سرحد انفجار فرا بگیرد و به ناگاه خاموش شود:

1-     خیانت: این یکی رازی است بین من و خدایم، زخمی است که اگر بازش کنم بوی عفونت ش همه جا را فرا می گیرد.

2-   طلاق: وقتی دو آدم و عاقل و بالغ تصمیم می گیرند از هم جدا شوند تا  زندگیشان را آنگونه که می خواهند دوباره از نو بسازند تو چکاره هستی؟  پدر و مادرم از هم جدا شدند. من نوجوانی 14 ساله ام . اکنون باید خیلی چیزها را درک کنم. باید بزرگ شوم، زودتر از آنی که فکرش را می کردم. وقتی پدرم می خواست دوباره ازدواج کند التماس کردم تا شاید بتوانم منصرف ش کنم با این که حق را کاملا به او می دادم. زن بابای آدم اگر فرشته هم باشد غصب کننده ی جایگاه مادر است. می خواستم به آن  اندازه از شعور برسم که چیزی دیگری  غیر از این را درک کنم، به من و برادران و خواهران م این فرصت داده نشد....

3-   سینمای جوان: عصر یک روز تابستانی و هجوم گرما و خسته از کار روزانه. هنوز اول دبیرستان بودم به جبر زمانه از تابستان م کار می کشیدم. تابلوی سینمای جوان من را مسحور خویش کرد. لحظاتی بعد ثبت نام کردم برای دادن آزمون. آن روزها این همه آموزشگاه و هنرستان سینما نبود و برای ما بودن سینمای جوان نعمت محسوب می شد. هنوز آن روزها را که با سر تراشیده سر کلاس می نشستم و درک می کردم سینما غیر از فیلم هندی هم هست، کیارستمی کارگردان است، اجاره نشین ها را مهرجویی ساخته، عروسی خوبان و دستفروش فیلم های خوبی هستند، دوئل اولین و بهترین فیلم اسپیلبرگ است و....از یاد نمی برم. اکنون 16 ساله هستم. می خواهم فیلم نامه بنویسم و فیلم بسازم.....

4-   مهدی : اولین باری که دیدمش جسارت ش آزردم. جسارتی که گاه بوی توهین می داد. کم کم که بیشتر شناختمش آرامی اش آرامش برایم به ارمغان آورد. با مهدی، شریعتی را شناختم، به جلسه سخنرانی دکتر سروش رفتم، فهمیدم با سینما به غیر از سرگرم شدن می توان حرف هم زد، می توان متعهد هم بود، کشف کردم عشق فراتر از این بازیهای کودکانه ی زن و شوهری است. با مهدی (که مادر بزرگم اسمش را گذاشته بود پسره ی سیه تو(سیاه چهره)که بوی سیگار می ده) بالغ شدم. دوست عزیزم، که حالا افکار هر دویمان 180 درجه با آن روزها فرق کرده نعمتی بود برایم. روزها و شبهای بسیاری را باهم بودیم. شب و روز مان را به هم وصل می کردیم تنها چیزی که جدای مان می کرد غم نان بود... الان فرسنگها با هم فاصله داریم. او دارد پدر می شود و من تازه ازدواج کرده ام. این روزها جسارت ش را با طنز می آمیزد و به خورد مردم می دهد. می نویسد وبا نوشتن آرام می گیرد.

5-   خانمی: آخرین مهره ی تسبیح تأثیرگذارترین های من است. سر سلسله ی دوست داشتنی هایم. تمام تئوری های جامعه شناس، روانشناسی، تاریخی، علمی، فرهنگی و مذهبی ازدواج مان را نهی می کردند. اما ازدواج کردیم، بعد از 5 سال تصمیم داشتن به ازدواج . نمونه کامل و قابل مطالعه ی پارادکس هستیم من و او. بعضی وقتها می گویم بچه یمان چه موجودی می شود. نمی دانم تا کی با هم زندگی می کنیم و چه چیزی من را از او جدا می کند، اما به طور حتم نقطه عطفی را در زندگیم رقم خورده است.

6-   ...... کسان دیگر و چیز های دیگری هم هستند اما این 5 تا ترین بودن. شمارش اینها براساس تاریخ وقوع شان بوده و اگر نه درجه تاثیر شان   را اندازه نگرفته ام. شاید چند سال دیگر به این فهرست مواردی اضافه شود، باشد تا چند سال دیگر فراخوانی دیگر برای بازیی دیگر....

من هم اینها را دعوت می کنم به بازی: جمیل با چهار صندوق ش، روستا با دوستش سینما، لیلا با مستند هایش، فرنوش با همان همیشگی اش ، حمید با فیلمش و  محمد رضا با تمام ناتمام ش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 3:8 قبل از ظهر  توسط محمد یوسفی  | 

دیشب رو تا صبح بیمارستان بودم. خانمی یک عمل کوچیک داشت. یک غده که باید بیرون آورده می شد. به بیمارستان که رسیدم هنوز گیج بود. اثر داروهای بی هوشی خواب آلودش کرده بود. چرت می زد. براش چای ریختم تا گلوش صاف شه. غده رو که توی الکل گذاشته بودن  نگاه می کنم. توده ای اسفنج مانند. باید آزمایش شه  تا خدایی نکرده  بد خیم نباشه.

بیمارستان خصوصی هم نعمتیه. اونقدر پرسنل ش با احترام رفتار می کنند که معذب می شم. همش  فکر می کنم من و  با کس دیگه ای اشتباه گرفتن.

پدر زن عزیزم که پول بیمارستان رو حساب می کنه تازه می فهمم خداییش اون همه احترام کم بوده. نزدیکیهای ظهر که رسیدم اداره نشستم پای رایانه و هی کار کردم. عصر خانمی زنگ زد و گفت: یک خبر بد!!!! غده خوش خیمه. این یعنی اینکه به خیر گذشته.

 این فیبروآدنوما(اسم غده) هم عجب شیطونیه ها.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 3:6 قبل از ظهر  توسط محمد یوسفی  | 

صبح زود آقای پدر بیدارم می کند. سوار موتور می شویم . اول من را می رساند اداره و بعد خودش می رود سر کار. با این که از موتور سواری می ترسم اما برای رسیدن به موقع به سرکار مجبورم. باور می کنید دو هفته است که ساعت 7 صبح سرکار م. البته تا یکی دو ساعت چرت می زنم و از ساعت 9 شروع می کنم به کار. امشب هم باید اداره بخوابم. طبق معمول کار عقب افتاده دارم.

دیشب با خانمی و  «ف» رفتیم کافی شاپ. از همه چیز صحبت کردیم. بیشتر از عکاسی. عکاسی جنگ ، مستند اجتماعی، عکاس طبیعت و عکاسی خبری. «ف» قول داد یک سری فیلم مستند از شبکه BBC برایمان بیاورد. 64 فیلم . تمام موضوعات را در بر می گیرد از راز بقا بگیر تا فیلم های مستند خبری.

فیلم 300 را هم دیدم. فیلم اصلا ارزش هنری ندارد. نه فیلم نامه محکمی و نه کارگردانی تاثیر گذاری. فقط کافیست با اثر تحسین برانگیز اسکات - گلادیاتور- مقایسه شود. شخصیت لئونیداس پرداخت کافی نشده است. او به جای اینکه فرمانده ای شجاع، وطن پرست و مهربان باشد آدم مالیخولیایی و بی رحمی است که برای رسیدن به هدفش دست به هر کاری می زند. صحنه ی کشتن شخصیت خائن در انتهای فیلم به دست ملکه هم مضحک از کار در آمده. آن آدم ابله سکه های خشایارشا را در جیبش گذاشته تا بعد از کشته شدنش همه بفهمند که خائن است. صحنه های عشق بازی لئونیداس و ملکه هم جالب!!!! است. این امریکایی ها اگر یک روز تصمیم بگیرند در مورد خدا هم فیلم بسازند و نشانش دهند حتما یکی دو صحنه ی عشق بازی در فیلم وجود خواهد داشت. فیلم به همان آبکی و مزخرفی است که فیلم های ما در مورد جنگ ایران و عراق با شخصیت های مقوائی و یکه بز نشان. فکر می کنم واکنش ایرانیها بیشتر از این که باعث ضربه زدن به فیلم شود مسبب فروش زیادش شده است. برادران وارنر هم عجب موجودات کلکی هستند.

از همه جالب تر واکنش مسئولان مملکتی به این ماجرا بود . حسین صفار هرندی اعلام کرد که با ساخت یک اثر ملی جواب شان را می دهیم. حالا چه جور بشود این فیلم خدا می داند. البته ما که هر روز تو دهنی محکمی به این آمریکاییها می زنیم، هنوز جلوی در بعضی ادارات پرچم آمریکا را نقاشی کرده اند و ما هم هر روز آمریکا را لگد مال می کنیم. در مجلس هم تا تقی به توقی می خورد نمایندگان فهیم ملت شعار مرگ بر آمریکا می دهند.

چند روز پیش یک جزوه که مهر محرمانه خورده بود به دست مدیرعامل اداره رسید. جزوه، حرفهای اکبر عالمی و طالب زاده در مورد فیلم 300 بود به همراه مطالب چاپ شده در مطبوعات در مورد فیلم.  حالا چرا محرمانه، نمی دانم. همین پلیس بازیها ست که حرص آدم را درمی آورد.

راستی تولد شرق و هم میهن مبارک. به امید خدا جشن صد سالگیشان. شهروند هم منتشر شده. مجله ی  جالبی است. سردبیرش همین قوچانی خودمان است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط محمد یوسفی  | 

تصویر سیاه است. نریشن:

من از زندگی چی می خوام؟

هدف  زندگی در جواب  دادن به همین سوال به ظاهر ساده است. هر چقدر این سوال رو زودتر جواب بدیم وقت بیشتری برای درست زندگی کردن داریم. به نظر من در مرحله اول مهم نیست چه جوابی به این سوال می دیم، مهم اینکه بتو نیم سریعتر با توجه به جواب حرکت کنیم. یک جواب غلط رو می شه در حین طی طریق تصحیح کرد اما وقتی اصلا حرکتی صورت نگرفته باشه مثل اتومبیل صفری می شه که از بس توی پارکینگ مونده تمام قطعات ش زنگ زده و دیگه نمی شه باهاش حرکت کرد.

وقتی بدونی از زندگیت چی  میخوای راحت می تونی اصل و فرع رو مشخص کنی. فکر می کنم اینقدر فرع های زندگیم زیاد شدن که اصلش رو از یاد بردم. دلم برای خودم تنگ شده....

تصویر فید این می شود.

من روی تپه ای مشرف به شهر ایستاده ام. باد موهایم را به صورتم می زند.دوربین آهسته به من نزدیک می شود. نریشن:

پدر زن عزیزم فرمودن: چقدر لفتش می دین یه خونه پیدا کردن که اینقده ادا نداره

آقای پدر امر کردن: بابا جان بیا همین بالا بشین، یه خورده سخته اما بهتر از اینکه کلی اجاره بدی.

خانمی گفت: اگه اینجوری شروع کنیم هیچ وقت خونه دار نمی شیم.

خودم فکر میکنم: دوری دوستی.

عقلم می گه: آخه خره سر برج از قبر پدرت می خوای کرایه خونه بدی.

قلبم می گه: پسر کو چولو تو که همه زندگیت شده فکر کردن به فرع ها.

حافظه ی تاریخی ام می گه: آخه پسر، یونانی های باستان هم که رفتند دنبال  ایسم وفلسفه و  فلسفه و قضیه و هزار کوفت و زهر مار دیگه  مال این بود که شکمشون سیر بود و هر کدوم یه برده داشتن که کارهای به اصطلاح پستشون رو انجام می داد. اخه خره شکم خالی و ملاق بازی.

من همیجوری هاج و واج به زمین و آسمون نیگاه می کنم و دوربین آروم آروم رو به بالا حرکت می کنه. کم کم تبدیل به نقطه می شم..... کات.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط محمد یوسفی  | 

اولین فیلمی که ساختم قرار بود تجلیلی باشه از 100 سالگی سینما. دوربین های ویدئو تازه مد شده بود و کار کردن با آن کسر شان داشت. اما تکنولوژی همیشه پیروز می شه. خوب منم شکست خوردم بادوربین وی اچ اس یک فیلم ساختم. فیلم قصه نداشت چون فقط 100 ثانیه بود و می بایست در نهایت ایجاز ساخته می شد. کلاس های فیلمسازی را تازه گذرانده بودم و مخم پراز محفوظاتی که فکر می کردم همه را باید در اثر اولم پیاده کنم. فیلم ماجرای رویا و کابوس کارگردان جوانی بود مثل خودم.  نامش را هم گذاشته بودم: «رویاهای یک کارگردان جوان» (درست حدس زدید. اسم وبلاگم متاثر از نام اولین فیلممه)فیلم با نماهایی از مونتاژ راش های 8 میلیمتری شروع می شد. کارگردانی که مشغول مونتاژ اثرش بود به ناگاه سایه ی مخوفی را روی خودش حس می کند برمی گردد... بله..... دراکولا با دندانهای آغشته به خون نگاهش می کند و بعد دستهایش را دور گردنش حلقه می کند و می خواهد خفه اش کند(تو رو خدا نخندید و نگید دراکولا رو چطوری درست کردی. همینقدر بهتون بگم که چون بلد نبودیم خون درست کنیم فیلم رو سیاه و سفید کردم و برای پیدا کردن ناخن مصنوعی یکراست رفتم مغازه ای که پشت شیشه اش نوشته بود: ورود آقایان ممنوع. موسیقی هم اوون موقع از کرخه تا راین مد بود.)

پلان خفه کردن کارگردان کات می خورد به از خواب برخواستن او. بله همه را خواب می بیند. وقتی سراغ راش های 8 میلیمتری اش می رود و می بیند سالم است راحت می خوابد واین بار رویا می بیند. در دشت وکوه می دود و ...

فیلم  را هیچ کجا عرضه نکردم. می خواستم شروعی کوبنده داشته باشم ...

قصه ی دومین و آخرین فیلمم که مفصلتر است و بعدها اگرعمری بود و حالی می نویسم. بچه های آن روز که همراهم بودند الان برای خودشان دک وپزی دارند وکتاب می نویسند، فیلم می سازند وبه قولی در راستای کار فرهنگی آب حوض هم خالی می کنند. امیدوارم همه شان موفق باشند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 2:11 قبل از ظهر  توسط محمد یوسفی  | 

«ف...» دیروز آمد اداره. یک سی دی عکس آورده بود.  عکس هایی که با آیینه گرفته بود. فکر کنید، یک آیینه در باغ، در ترکیب بندی و فرم های مختلف. نکته جالب تو عکاسی با آیینه اینکه قراره دو تصویر منفک در دل هم و یا کنار هم قرار بگیرند. بعد از مدتها کلی عکس دیدم. با اینکه خانمی خودش عکاسه اما چند وقتیه که نه اوون عکاسی می کنه و نه من عکس می بینم. آخرین بار روز تاسوعا رفتیم  طرفای گناباد و فیض آباد. اوون کلی عکس گرفت منم از اوون عکس گرفتم.

«ف...» از خاطرات و مخاطرات عکاسی کردن می گفت و اینکه چقدر دوست داره جاهای مختلف عکاسی کنه. فکرشو بکنید ساعت ۱۲ ظهر از نرده های یک باغ ، وسط شهر، برین داخل باغ و موقع بیرون آمدن نتونید از نرده ها بپرین پایین. یه خورده ترسناکه. و یا تنها برین ییلاقات خارج از شهر. «ن...» هم کلی ترسوندش. از ربایندگان بدجنسی گفت که در کمین دختران جوانند و هر لحظه ممکنه اونا رو شکار کنند، قرار شد «ف...» رو با خانمی آشنا کنم تا با هم برن عکاسی.

آمار بازدید از بلاگم کم شده. اینم از برکات فیلتره دیگه. امیدوارم این  مشکلم زود حل بشه. من که دلم برای دیدن وبلاگم تنگ  شده ، شما رو نمی دونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط محمد یوسفی  | 

آیا تدوین تنها کنار هم قراردادن تصاویر ثبت شده است؟ جواب این سوال نظریه های مختلفی رو در صنعت – هنر سینما به وجود آورده که  فعلا کاری به کارش ون نداریم. دیشب که برای کمی استراحت چشم از مانیتور رایانه برداشتم و به صفحه ی تلویزیون دوختم یک نمونه اش  و دیدم. شبکه خبر، تفسیر ساعت 11. تصاویر خیابون های تهران که جوونا با قیافه های مختلفی در حال تردد هستند و دوربین به صورت مخفی در حال تصویربرداری از اونها ست. روی این تصاویر صدای گزارشگر میاد که در باره ی اشاعه ی فرهنگ غرب توضیح می ده. هر چند لحطه یک بارهم خانم های چادری (که قاعدتا باید با حجاب به شیوه ی حکومتی ش موافق باشن ) در رثای نیروی انتظامی و برخورد های اخیر صحبت می کنند. اما نکته جالب اینکه در بین تصاویر پخش شده از سطح شهر تهران، تصاویری خیابانهای یک کشور دیگه با ترکیب بندی ، نور و رنگی مشابه نمایش داده می شد. این تصاویر آگاهانه و یا اتفاقی !!!! طوری کنار هم قرار گرفته بودند که درنگاه اول تفکیکشون از هم مشکل بود و بیننده برای لحظاتی فکر می کرد داره خیابانهای تهران رو نگاه می کنه و در مرحله دوم در ناخوداگاهش به این نتیجه می رسه نه بابا وضعیت حجاب خیلی مشکل داره . خوب اینم از قدرت تدوین ویا پیوند هستش.

بلوای دانشگاه امیر کبیر و حادثه ی دانشگاه تهران یک بار دیگه نشون داد که چقدر قادریم هم دیگرو تحمل کنیم. تو این فضای پر از سوء تفاهم و خبرهای گاه متضاد و متناقض پیدا کردن حقیقت اگه غیر ممکن نباشه خیلی سخته. هنوز تلویزیون 17 اینچ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان جلوی چشممه که داره انیمیشن کره ی زمین استاد زرین کلک رو پخش می کنه. البته اون روزا نمی دونستم که دارم یکی از شاهکارهای انیمیشن ایران رو نگاه می کنم. بعدها استاد رو در جلسه ی نمایش فیلماش دیدم. با لباسی یک دست سفید و دوبنده ی خاکستری. نمی دونم برای خودم متاسف باشم، برای استاد یا برای اوون دانشجوییکه فرشته ها رو کچل کشیده و شاید برای همه یمان که جانمان به لبمان رسیده.

بی خیال.... بازم نتونستم خوونه پیدا کنم.....بازم با زنم دعوام شد....بازم........

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط محمد یوسفی  | 

دیشب دلم و زدم به دریا ورفتم وبگردی. حدودای 30-40 وبلاگ رو سرزدم. دنیای قشنگیه ها. تا ساعت 3 صبح مشغول بودم. صبح تا بیدار شدم دیدم هشت ونیمه. وای بازم اداره م دیر شد. هر روزِ خدا دیر می رسم سرِ کار. ساعت کار اداره ی ما هفت وپانزده دقیقه است اما من هر روزِ خدا دیر می رم. بنده های خدا می گن لااقل هشت بیا. هر کاری کردم تا بتونم مثل آدم به موقع برم و به موقع بیام نشد. اکثر کارام می مونه برای شبا. روزها تو اداره پرسه می زنم. نامه نگاری و عکاسی می کنم. خانمی می گه بریم سر خونه زندگی خودمون می خوای شبا سر کار باشی؟ سری تکون می دم و قول می دم که نه. اما مطمئن نیستم بتونم به قولم عمل کنم. خیلی از تنهایی لذت می برم. تنهایی کتاب می خونم، چیز می نویسم، فیلم می بینم و موسیقی گوش می دم. خانمی برعکسِ منه. جمع اضداد. البته بعضی وقتها این پاردوکسهای رفتاریمون خیلی کمکمون می کنه. خیلی جاها مکمل هم می شیم.

توی وبگردی دیشب چند تا وبلاگ هم در مورد تدوین پیدا کردم. خیلی خوشحال شدم. حالا بیشتر راجع به تدوین می نویسم.

امسال سرم خیلی شلوغه و راستش وبخواین پول ندارم برم نمایشگاه. اخبار ضد و نقیضِ زیادی در مورد نمایشگاه و مشکلاتش می شنوم. تو رو خدا هر کی سر زد به نمایشگاه یه مطلب بنویسه تا بفهمیم حقیقت چیه. دو سال قبل سه روزپشت سر هم نمایشگاه بودم. کلی هم کتاب خریدم . مجرد بودم دیگه.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط محمد یوسفی  |